از حرف و نقل ها و وسوسه ها ی کمال گرایانه و والد مسلکانه ی بشر که بگذریم که قرار بوده است ما را در برابر اضطراب مزمن همیشه همراهمان محافظت کند که نکرده است ، براستی دانستن چه دردی از ما دوا می کند ؟ براستی دانستن هر چیزی چه دردی از آدمی دوا کرده است. یا قرار است دوا کند ؟ کلاهمان را قاضی کنیم واقعا اینکه آدم ها را به دانستن و فهمیدن دعوت می کنیم چه گلی یر سرشان می زند ؟واقعا دنیا با نظریات نیچه و راسل جای بهتری برای زندگی شده است ؟ و یا بعد از اختراع سانترفیوژ و کشف لایه ی ازن بر خوشبختی آدمها اضافه شده است؟ . مثلا اگر حالا من آدمِ قرن بیست و یکمی بجای اینکه روی کاناپه لم بدهم و توی تلفن همراهم جمله تایپ کنم تا این محتوای بی خلق شود کنار رودِ خروشانی منتظر عبور قزل آلاها بودم تا با تکه سنگی یکی شان را برای شام شکار کنم خوشبخت نبودم ؟
حالا نه به این تندی، اگر منِ دانش خوانده ، علوم انسانی خوانده ، فروید و یونگ و پیاژه و لکان شناس بجای این همه وقت گذارنی با کتابها و نظریه ها و خزعبلات ، شش تا گوسفند سیاه و سفید توی روستایی نزدیک ماسال یا ازنا داشتم و ساعت هفت عصر فتیله ی چراغ را پایین می کشیدم و می خوابیدم زندگی لذتمند تری تجربه نمی کردم ؟ ول کنیم این وسواس دانستنِ هر چیز را
چه دردسری بدهیم به خودمان که بفهمیم یک سلول چند تا هسته دارد
خوب این اگر اسمش مازوخیسم فهمیدن نیست پس چیست ؟
اصلا کجای علم فضیلت است؟
اصلا دانستن برخی چیزها چه فضیلتی به آدمی می دهد؟ چه فایده ایی جز ساختن مفهوم های تازه ی بی فایده و دست و پاگیر و نخواستنی دارد؟
والا.
پی نوشت:
این پست خیلی خام و از سر یک عصبانیت دارای دلیل نگاریده شده است .
برچسبها: علم, دانش, فضیلت, عصبانیت
برچسب: دانستن,چقدر,اهمیت,دارد,
نویسنده: مهدی موسویپور
تاريخ: جمعه
3 شهريور
1396 ساعت: 14:41