خرید بک لینک
کودک تر که بودم تابستان ها وقت تعطیلی مدرسه ها تفریح کمیابی داشتم مختص به خودم ، از زمین های اطراف خانه مان ( آن روزها که اطراف همه ی خانه ها کشاورزها بودند ، ابتدای تجاوز خانه ها به شالیزار ها و بیجار ها و گندمزارها ) دنبال بوته های گوجه فرنگی می گشتم ( آن روزها گوجه فرنگی را میان باقی کشت و زرع ها مثل پسته ی میان آجیل می می پاشیدند (آن روزها آجیل ها مثل امروز اینقدر فک و فراوان و بی مزه پسته نداشت ) . گوجه فرنگی های کال را از اطراف بوته های پلاسیده جمع می کردم ، توی حیاط ها آن روزها موزاییک های لق زیاد بود ، موزاییک های خط دار قدیمی که تویش سنگ های مرمر کوچک و براق داشت . نمی دانم لق شدن موزاییک ها چه دلیلی داشت ، شاید چون آب بیشتری از زیر زمینها و خانه ها رد می شد ، یا شاید جست و خیز های بیش از امروز بچه ها دلیلش بود . بهرحال یک موزاییک لق ته حیاط بود که زیرش را خالی کرده بودم ، گودال زیرش هفتاد هشتاد سانتی عمق داشت همه اش را با قاشق و کارد آشپزخانه و پیچ گوشتی کنده بودم . موزاییک را که برمی داشتی وحشت می کردی ، مثل قبر کنده شده بود نقب زده بودم زیر بقیه ی موزاییک ها یکی دو متری در طول کانال کنده بودم . گوجه فرنگی های سبز را آنجا انبار می کردم ، گاهی تا چند کیلو انبار داشتم خانه که خالی می شد تندی می دویدم توی حیاط سراغ انبار میوه هایم، خیلی ها میدانند گوجه فرنگی کال در محیط سرد شروع به رسیدن میکند ، من این را خوب یاد گرفته بودم . ساعت ها بر سر گودالم سیر رسیدن گوجه فرنگی ها را نظاره می کردم ، دانه دانه شان را قرمز شدنشان را می فهمیدم رشد کردن و به کمال رسیدن شان را به چشم میدیدم . آخر کار هم یک گوجه رسیده ی رشید را برمیداشتم زیر شیر آب حیاط می شستم و با حالتی شبیه به احترام به روح بزرگ گوجه فرنگی ها با چشم بسته گاز میزدم . طعم بی بدیل گوجه فرنگی با کمی نمک هنوز زیر دندانهای ذهنم و روحم هست .

هیچ کس از انبار گوجه فرنگی های من خبر نداشت ، تا آن روزی ها باران شهریور چاله را پر کرد ،پدر و مادرم بیشتر از آنکه عصبانی شوند تعجب کرده بودند و کمی هم ذوق که این چاله را با این سیستم کانال عجیب و غریب کجا دور از چشم ناظرشان کنده ام ،

اینجا شباهت زیادی به انبار گوجه فرنگی های من دارد ، تنها که می شوم ، خودم که میشود تندی میدوم سراغ اینجا ، مطالبش را می خوانم ، زمان نگارش پست ها را نظاره می کنم ، غلط های دستوری و املایی ماههای دور و نزدیک را تصحیح می کنم ، نظرات دوستان را می خوانم ، اما مسئله این است که این روزها هرچه بیشتر می گذرد کمتر وکمتر تنها می شوم ، تنهایی از آن جنسی که خوب است ، متعالی است ، همه ی اطرافم را عوامل مخل تنهایی گرفته اند ، صدنفر آدم شبیه به خودم با ریش پروفسوری و کت و شلوار کارمندی با تلفن های بزرگ بدشکل که همه شان توقع دارند من باشند . روانشناسند ، کارشناسند ، رئیسند، بدخلق و کم حوصله اند ، پیپ تعارفم می کنند ، به جلسه های بی معنی دعوتم می کنند ، امضا می کنند ، مهر می زنند، مراجع می بینند ، اجاره میدهند و اجاره می گیرند ، ماشین می خرند ، بنزین میزنند ، حرص می دهند و حرص می خورند ، نمی گذارند بروم سراغ انبار گوجه هایم ، نمی گذارند گوجه فرنگی های رسیده ام را گاز بزنم .


برچسبها: کودکی, خاطره, وبلاگ, من

برچسب: انبار,گوجه,فرنگی, نویسنده: مهدی موسوی‌پور تاريخ: چهارشنبه 22 شهريور 1396 ساعت: 8:48

صفحه بندی